|
چقدر دلم تنگه روزهای کودکی و لالاییی های مادر و داستانهای محمود است
داستان کوتاه «در تاريکي» نوشتۀ «احمد محمود»
«. . . دانههاي گندم ميرسيد و رنگ سبز خوشهها به زردي ميگرائيد. باد آرامي که ميوزيد با مزرعۀ گندم بازيميکرد. ساقههاي کمتوان خم ميشدند و خوشهها نجوا کنان سر توي هم فرو ميبردند. صبح آغاز ميشد. خورشيد افق را رنگ ميزد و نرمنرمک که صبحگاهي را از هم ميدريد و خانههاي گلي شکل ميگرفت. شريفه، از هر روز ديرتر بيدار شده بود. تمام شب را با درد و ناراحتي بسر آورده و حالا که آفتاب سر ميزد، تازه تنور را آتش انداخته بود. چند لحظه بوي نان تازۀ خانگي تو هوا پخش شد. . . »
عجب اشفته بازاری ست دنیا
جوانی را به سر کردیم
و نفهمیدیم به دنبال چه هستیم..........
|