|
یک قطره اب بود و با دریا شد
یک ذره خاک با زمین یکتا شد
امد شدن تو اندر این عالم بهر چیست
امد مگسی و نا پیدا شد
تقویم ورق زدن همه روزه دردناک بوده
به خصوص روزهایی که ورق می زنی و می بینی که ای دل غافل یک سال دیگر هم گذشت
اری به همین سادگی امروز می گذرد
و فردا تو خواهی گذشت ...
و صد وای از روزهایی که می گذرد و تو تنها ترین تنهاها بوده ایی
بی هیچ صدایی بی هیچ نوایی و حتی هم نوایی
یک سال دگر هم از عمر من گذشت
چقدر از روز امدنم بیزارم
چقدر از بیشتر ماندن بیزار
نمیدانم جمله مناسب تولدم کدام است
من زاده شهوت شبی چرکینم
در مذهب عشق کافری بی دینم
یا شایدم
روزگاری پیکری بر پیکری پیچید و من متولد شدم
کی رهایم کرده ایی تا با دو چشم باز.....
نمیدانم
اما من سالها پیش در روزهایی بارانی چون این روزها امدم
و اینک این منم خسته تر از همیشه...
|