|
ما چون ز دری پا کشیدیم کشیدیم
امید ز هر کس که بریدیم بریدیم
دل نیست کبوتر که چو بر خاست
از گوشه بامی که پریدیم پریدیم
انقدر روزها سیاه و جزامیست که هیچ حرفی برای گفتن ندارم
انقدر سر در گریبان خلسه های خود دارم که هیچ نای نفسم نیست
همیشه با خود می گفتم شانه هایت مجابم می کند به ماندن
و امروز
در فراغ شانه هایت چه کنم؟
اه که چقدر سرمای تنم گرمای آغوشت را باز می طلبد
زمستان نزدیک سینه های را برای من بگشا...!
من به سکوت سرد زمان تو را و یادت را سوگند می کنم.

۴ روز به سالگرد استاد مسعود بختیاری مونده اما ناله هایم به استقبالش امده
استاد من مدتهاست به اب دیده ار ثانیه غسلت می دهم...
تو وا چیو افتو دی خود به در ایی
که شو نوریسته دووارته به شو خیم
ستین دلم نه ستین وجودم حالا که من و تو ستین یکیم گوو..!
|