|
چیستم من زاده یک شام لذت بار روزگاری پیکری بر پیکری پیچید
و من متولد شدم بی انکه خود خواهم
سلام
امروز به سال شمار حیرت و سر گشتگی های من ۳۶۵ روز اضاف شد
امروز ۲۳ ساله شد عمر بی عزت و بی برکت من........|
عمری که نشانش در تمام این سالها :
چشم های از حدقه در امده ام
و
بسان کودکی خردسال انگشت حیرت بر دهان گذاشتن بود
حیرت و تعجب از بابت نظام غیز قابل باور زندگی
مایکرو سیستمی که من و من ها در اون کوچکترین ذراتی هستیم که با هیچ تلسکوپی قابل رویت نیستیم
بگذریم.....
اما امروز شیرینیه خاص خودش رو هم داشت
چند روزی بود که نگران بودم کسی حواسش به روز تولد من باشه
همش اضطراب داشتم نکنه کسی بخواد بهم هدیه بده یا به رسم ادمهای جاهل بخواد تبریک بگه
بهترین هدیه ایی که می تونستم بگیرم در این روز بگیرم
سکوت اطرافیانم بود که شکر خدا اوون ها اوونقدر سرشون شلوغ بود که یادی از این بنده معلول فکری و ناتوان روحی نکردن
بخصوص پدر و متدری که من هیچ اقا رو با انگیزه ایی پوچ به روانه این کارزار شور مزه کردند
هر چند کهامروز اولین صدایی که شنیدم صدای اس ام اس عزیزترین موجود زندگیم بود
با مضمونی نا شناخته و نا مانوس :تولدت مبارک و ان شا ا.. ۱۲۰ ساله بشی
یکی نیست بگه اخه مهربوون که چی بشه؟
حالا.....
شکر راضی هستیم به این سکوت زیبا
به قول ان ناز زن پاک ضمیر (فروغ)
من به پایین امدم خاک شدم بنده شدم
تو به بالا رفتی خدا شدی
هر چه تنهاتر با ابهت تر
|