تبليغاتX
من و شب شورابه هابم ....
 
 
   
 
 

                                            

   پایان کبوتر

خدایا!

عزیزی از دست داده ام.

او از جان برایم عزیز تر بود

و دست مرگ ناگهان او را ربود.

بی او تنها و گمشده ام

لبریز از ترس و نا امیدی.

در این روز سوگواری

ایمانی به من عطا کن

تا دریابم

گر چه عزیزی را از دست داده ام

اما هنوز تو با منی

و این

تنها چیزی ست

که بدان نیازمندم نیازمندم.

خدایا! در کنارم بمان!

آقای آوند

مرگ پایان کبوتر نیست...

  سهراب سپهری

تقدیم به روح مهربان مادربزرگه عزیزم

که امروز

این امروز تلخ با اشک بدرقت کردیم  به سوی ابادی همیشه مهتاب اسایش

و جوونه عزیزت رو تا اخرین دم ها به اغوش کشیدم

خداونگار رحمتت کند و ................

 
 
 |    نوشته شده توسط علی عبدی
 
 
   
 
  اواز کرک

بده ... بدبد..... چه امیدی.........؟ چه ایمانی.........؟

((....کرک جان خوب میخوانی.

من این اواز پاکت را درین غمگین خراب اباد

چوی بوی بالهای سوخته ات پرواز خواهم داد.

گرت دستی دهد با خویش دردنجی فراهم باش

بخوان اواز تلخت را و لکن دل به غم مسپار

کرک جان.....بنده دم باش.......

((بده...بدبد..... ره هر پیک و پیغام و خبر بستست

نه تنها بال و پر

باله نظر بسته ست

((کرک جان راست می گفتی... خوب خواندی....ناز اوازت را

من این اواز تلخت را

((بده....بدبد.....دروغین بود هم لبخند و هم سوگند

در.غین است هر سوگند و هر لبخند

و حتی دلنشین اواز جفت تشنه پیوند...........))

((....من این غمگین سرودت را

هم اواز پرستوهای اه خویشتن پرواز خواهم داد

بشهر اواز خواهم داد.........))

((.......بده ....بدبد....چه پیوندی؟چه پیمانی........؟))

کرک جان خوب می خوانی

خوشا با خود نشستن

نرم نرم اشکی افشاندن

زدن پیمانه ایی

دور از گرانان

هر شبی کنج شبستانی))

مهدی اخوان ثالث

تهران ۱۱ فروردین ۱۳۳۵

 
 
 |    نوشته شده توسط علی عبدی ادامه مطلب | 
 
 
   
 
 

           روزگذار عمر استاد غلامحسین بنان             

         غلامحسین بنان در سال 1290 در تهران متولد شد. او در خانواده هنردوست و اعیان خود که نسبت نزدیکی با ناصرالدین شاه داشتند (مادرش برادرزاده ناصرالدین شاه بود) با آوازهای پدراولین درسهای موسیقی را آغاز کرد و پس از مدتی همراه با خواهرانش به مکتب مرتضی نی داوود نوازنده و آهنگساز نامدار ایران راه یافت که اولین معلم رسمی او در واقع نی داوود بود. او آواز را بعدها نزد ضیاء الذاکرین و ناصر صیف به روش سینه به سینه ادامه داد، او آنزمان شناختی از تئوری موسیقی و نت نداشت و آواز را به شیوه قدما و بدون توجه به جایگاه صدایش می خواند.

سالها بعد به دعوت روح ا... خالقی نزد صبا رفت تا به جمع خوانندگان مکتب وزیری بپیوندد. ابوالحسن صبا در اولین دیدار متوجه استعداد و تواناییهای بنان شد.آشنایی غلامحسین بنان با روح ا... خالقی، علی نقی وزیری و مخصوصا" ابوالحسن صبا نقطه عطفی در زندگی هنری بنان محسوب می شود. بنان پس از آشنایی با این بزرگان، همچنین استفاده از راهنمایی های آنها در زمینه آواز، پس از چند سال به ستاره ای در آسمان آواز ایرانی تبدیل شد.

مخصوصا" راهنمایی های وزیری که در اروپا دوره های آواز کلاسیک دیده بود باعث شد بنان در محدوده صدایی خود بخواند و به رسم بسیاری از خوانندگان آن روز با فشار تولید صدا نکند.

آنزمان وزیری با ارائه طرحهای جدید خود در موسیقی ایرانی و مخصوصا" تئوریزه کردن آن مورد توجه موسیقیدانان بود. وزیری با معرفی کردن استانداردهایی برای اجرای موسیقی ایرانی، جریان موسیقی ایرانی را به طرف نظم جدیدی هدایت میکرد. او از خوانندگی با استیل غلط بیزار بود که تاثیر این ایده هایش را روی اکثر خوانندگان و نوازندگان همنسلش به طور واضح می توان دید. وزیری به شاگردان و مجریان طرح هایش هم که باید نمونه کامل ایده های او می بودند توجه بیشتری داشت.

بنان نیز که آن زمان یکی از بهترین مجریان طرحهای وزیری بود با آواز پاکیزه و خوش تکنیک خود جربان آواز خوانی کلاسیک ایرانی را به سمت خود می کشید.

کم کم آوازهای بنان در رادیو شهرت زیادی بین مردم کسب کرد و هنرمندان بزرگ رادیو که بیشتر از شاگردان صبا بودند با ساخت قطعاتی همکاری خود را با او آغاز می کردند. همچنین هنرمندان بزرگی مانند جلیل شهناز و حسن کسایی که اصفهانی بودند در سفرهایی که به تهران داشتند، در جواب آواز با او همکاری می کردند.

 
 
 |    نوشته شده توسط علی عبدی ادامه مطلب | 
 
 
   
 
                                                                              روی جاده نمناک

                                                    مر ثیه ایی برای صادق هدایت  

اگر چه حالیا دیریست کان بی کاروان کولی

ازین دست غبار الود چکیده است

و طرف دامن ازین خاک دامنگیر برچیده است

هنوز از خویش پرسم گاه:

اه

چه میدیدست ان غمناک روی جاده نمناک؟

زنی گم کرده؟

بوییی اشنا؟

و

ازار دلخواهی؟

سگی ناگاه دیگر بار

وزیده بر تنش گمگشته عهدی مهربان با او

چنان چون پاریا پیرار؟

سیه روزی خزیده در حصاری سرخ؟

اسیری از عبث بیزار و سیر از عمر

به تلخی باخته داروندار زندگی را در غماری سرخ؟

و شاید هم درختی ریخته هر روز همچون سایه در زیرش

هزاران قطره خون بر خاک روی جاده نمناک؟

چه نجوا داشته با خویش؟

پیامی دیگر از تارکخون دلمرده سودازده

کافکا؟

 

درفش قهر

نمای انتقام ذلت عرق یهودی از نظام دهر

لجن در لج

لج اندر خون و خون در زهر

همه خشم و همه نفرین

همه درد و همه دشنام؟

درود دیگری برهوش جاوید قرن و حیرت عصیانی اعصار

ابر رند همه افاق

مست راستین خیام؟

چه نقشی میزدست ان خوب

به مهر و مردمی یا خشم و نفرت؟

به شور شوق یا حسرت؟

دگر بر خاک یا افلاک روی جاده نمناک؟

دگر رو مانده تنها با غمش در پیش ایینه

مگر

ان نازنین عیار وش طوطی؟

شکایت می کند زان عشق نافرجام دیرینه

وزو پنهان بخاطر می سپارد گفته اش طوطی؟

کدامین شهسوار باستان می تاخته چالاک

فکنده صید روی جاده نمناک؟

هزاران سایه  جنباند باغ را

چون باد برخیزد

گهی چونان گهی چونین
که می داند چه می دیدست ان غمگین؟

دگر دیریست کز این منزل ناپاک کو چیده ست

و طرف دامن از این خاک بر چیدست

ولی من نیک میدانم

چو نقش  روز روشن بر جبین غیب می خوانم

که او هر نقش می بسته است   یا هر جلوه می دیده است

نمی دیده ست چون خود پاک روی جاده نمناک

                                                                      مهدی اخوان ثالث

                                                           تهران ـ اردیبهشت ۱۳۴۰    

 
 
 |    نوشته شده توسط علی عبدی
 
 
   
 
 

فصل انفجار خاک

فصل کاشتن گذشت 
 ای پر از جوانه و خک
 از کجای دست رود
 می توان خرید
مشت آب پک را
 تا تو باور کنی
 پیام های خفته درجوانه را
 نیزه های نعره ی روح حسته و شکسته ی
 یک جوانه در سپیده دم
قلب اعتراف را شهید می کند
سرد می شود
لحظه های آهنین و داغ ما
در میان جوی های آب هرز
چکه ی غلیظ سرخ خونمان
ماهی صبور حوض های خانگی ست
فصل انفجار خک خواب رفت
رعد های بی صدا
فتح کرده اند
 آسمان کاغذی شهر ما
و جوانه ها
با تمامی سپید و سعت وجودشان
در میان جنگل فریب شهر ، غرق گشته اند
ماچ و بوس باد و کاغذ شعار
 خوب زیستن
نورهای کاذب درون کوی شهر
 یا نئون های خوشگل و تمیز و دل فریب
 هفت رنگ
دودهای مشمئز کننده
ساق های خوش تراش
شیشه های الکل سپید
و هزار اختگی
 و هزار اختگی
 فصل کاشتن گذشت
 ای رفیق روستا
ای که بوی شهر مست می کند ترا
هر سلام
 خداحافظی است
شهر ها همه ، روح خستگی ست
 ما پیامبر عفونتیم
و رسالتی بدون هاله
بدون حرف و ایه
 بر خیال آب ها نوشته ایم
ای رفیق روستا
فصل کاشتن گذشت
فصل انفجار خک
خواب رفت

                        خسرو گلسرخی

 
 
 |    نوشته شده توسط علی عبدی
 
 
   
 
 

دیدار تلخ

 به زمین میزنی و میشکنی
عاقبت شیشه امیدی را
سخت مغروری و میسازی سرد
در دلی آتش جاویدی را
دیدمت وای چه دیداری وای
این چه دیدار دلازاری بود
بی گمان برده ای از یاد آن عهد
که مرا با تو سر و کاری بود
دیدمت وای چه دیداری وای
نه نگاهی نه لب پر نوشی
نه شرار نفس پر هوسی
نه فشار بدن و آغوشی
این چه عشقی است که دردل دارم
من از این عشق چه حاصل دارم
می گریزی ز من و در طلبت
بازهم کوشش باطل دارم
باز لبهای عطش کرده من
لب سوزان ترا می جوید
میتپد قلبم و با هر تپشی
قصه عشق ترا میگوید
بخت اگر از تو جدایم کرده
می گشایم گره از بخت چه بک
ترسم این عشق سرانجام مرا
بکشد تا به سراپرده خک
 خلوت خالی و خاموش مرا
تو پر از خاطره کردی ای مرد
شعر من شعله احساس من است
تو مرا شاعره کردی ای مرد
آتش عشق به چشمت یکدم
جلوه ای کرد و سرابی گردید
تا مرا واله بی سامان دید
نقش افتاده بر آبی گردید
در دلم آرزویی بود که مرد
لب جانبخش تو را بوسیدن
بوسه جان داد به روی لب من
دیدمت لیک دریغ از دیدن
سینه ای تا که بر آن سر بنهم
دامنی تا که بر آن ریزم اشک
 آه ای آنکه غم عشقت نیست
می برم بر تو و بر قلبت رشک
به زمین می زنی و میشکنی
عاقبت شیشه امیدی را
سخت مغروری و میسازی سرد
در دلی آتش جاویدی را

 
 
 |    نوشته شده توسط علی عبدی
 
 
   
 
                                                       رنگ اخر

شب از نیمه گذشته

در اتاقم ملوول

در گوشه ایی بنشسته ام

صدایی نیست

اما من

صوت ناله و زجه ایی می شنوم

از تهاته روحم

که باران می کوبدش

اری باران.....

اخر دگر فقط این هلهله خداونیست همدم من

شلاق گونه بر سر وصورتم می اید

او نیز میداند

من از درد تهی بودن بدینسان

تارک دین و دنیا شده ام

می خواهد بیدارم کند زین خواب اشفته

اما ساده دل نمی داند

تیروترکشی

سالهاست که در دیوار اتاقم انتظار غرابتم می کشند

و ارش این مرد مرزها

لحظه ایی فرا ز جور جبر می خواهد

تا نیروی بازویش را در

خم کمان به سوی

قلب مرد احساس مرده رها کند

و  وی را

جدا ز تکرارها کند

لحظه را او پیدا نکرده است

و من

همچنان حسرت دیدارش می خورم

هان اکنون تو.....

ببار ای باران جان

ناله این جغد شوم

اسمان

ببار که بس تشنه ام

گردی بزدا از غبار این بیابان

ببار که حلقومم چون کویر ترک خورده است

ببار که نفسم چون کرم نیمه جان دهلیز است

ببار که این صدا رنگ اخر است

ببارید و بزنید

بباران ای ارش باران را

بزن ای اسمان تیر سرکش را

          (این شعر از خودمه  در یکی از لحظه های هیشه ابری زندگی گفته شده

امیدوارم که ارزش وقت عزیزان رو داشته باشه)

 
 
 |    نوشته شده توسط علی عبدی
 
 
   
 
 

کاوه یا اسکندر ؟

موجها خوابیده اند ، آرام و رام
طبل توفان از نو افتاده است
چشمه های شعله ور خشکیده اند
 آبها از آسیا افتاده است
در مزار آباد شهر بی تپش
 وای جغدی هم نمی اید به گوش
 دردمندان بی خروش و بی فغان
خشمنکان بی فغان و بی خروش
 آهها در سینه ها گم کرده راه
مرغکان سرشان به زیر بالها
 در سکوت جاودان مدفون شده ست
 هر چه غوغا بود و قیل و قال ها
 آبها از آسیا افتاد هاست
 دارها برچیده خونها شسته اند
 جای رنج و خشم و عصیان بوته ها
 پشکبنهای پلیدی رسته اند
 مشتهای آسمانکوب قوی
 وا شده ست و گونه گون رسوا شده ست
 یا نهان سیلی زنان یا آشکار
 کاسه ی پست گداییها شده ست
خانه خالی بود و خوان بی آب و نان
 و آنچه بود ، آش دهن سوزی نبود
 این شب است ، آری ، شبی بس هولنک
لیک پشت تپه هم روزی نبود
 باز ما ماندیم و شهر بی تپش
 و آنچه کفتار است و گرگ و روبه ست
گاه می گویم فغانی بر کشم
باز می بیتم صدایم کوته ست
باز می بینم که پشت میله ها
 مادرم استاده ، با چشمان تر
ناله اش گم گشته در فریادها
 گویدم گویی که : من لالم ، تو کر 
 آخر انگشتی کند چون خامه ای
دست دیگر را بسان نامه ای
 گویدم بنویس و راحت شو به رمز
تو عجب دیوانه و خودکامه ای
مکن سری بالا زنم ، چون مکیان
ازپس نوشیدن هر جرعه آب
مادرم جنباند از افسوس سر
 هر چه از آن گوید ، این بیند جواب
گوید آخر ... پیرهاتان نیز ... هم
گویمش اما جوانان مانده اند
گویدم اینها دروغند و فریب
 گویم آنها بس به گوشم خوانده اند
گوید اما خواهرت ، طفلت ، زنت... ؟
من نهم دندان غفلت بر جگر
 چشم هم اینجا دم از کوری زند
گوش کز حرف نخستین بود کر
گاه رفتن گویدم نومیدوار
و آخرین حرفش که : این جهل است و لج
قلعه ها شد فتح ، سقف آمد فرود
و آخرین حرفم ستون است و فرج
 می شود چشمش پر از اشک و به خویش
می دهد امید دیدار مرا
 من به اشکش خیره از این سوی و باز
 دزد مسکین برده سیگار مرا
آبها از آسیا افتاده ، لیک 
 باز ما ماندیم و خوان این و آن
 میهمان باده و افیون و بنگ
از عطای دشمنان و دوستان
 آبها از آسیا افتاده ، لیک
 باز ما ماندیم و عدل ایزدی
و آنچه گویی گویدم هر شب زنم
باز هم مست و تهی دست آمدی ؟
آن که در خونش طلا بود و شرف
 شانه ای بالا تکاند و جام زد
چتر پولادین ناپیدا به دست
 رو به ساحلهای دیگر گام زد
در شگفت از این غبار بی سوار
 خشمگین ، ما ناشریفان مانده ایم
 آبها از آسیا افتاده ، لیک
باز ما با موج و توفان مانده ایم
 هر که آمد بار خود را بست و رفت
 ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب 
 زآن چه حاصل ، جز با دروغ و جز دروغ ؟
زین چه حاصل ، جز فریب و جز فریب ؟
باز می گویند : فردای دگر
 صبر کن تا دیگری پیدا شود 
 کاوه ای پیدا نخواهد شد ، امید
کاشکی اسکندری پیدا شود

(مهدی اخوان ثالث)

 
 
 |    نوشته شده توسط علی عبدی
 
 
   
 
                                             خوراک لوولین ها

من هیچ نمی خواهم

هیچ نمی دانم

هیچ نمی گویم

من رهی نمی پویم

هیچ توانی نیست در بازویم

راست شدن گشتست ارزویم

همی ناله ز تکرار شده کارم

من خسته از این مکاره بازارم

در روز روشنم تیرگی ها دارم

در شبم صد امید واهی بر سینه میکارم

من خسته از این مکاره بازارم

در سر سودایی گران دارم

تارم از پود جدا گشته

دل دیوانه ز پستی ها گشته

در کف لقمه نانی سنگی

بنی ادم از انصاف جدا گشته

کاش نمی امدیم ما انسانها

اندر این گودال صد پستی ها

تاوان هوس نوش خواره گندمی یا سیبی

دادیم ما به دریای رذلی ها

از عرش به فرش امدیم

از فرش چون نعش می رویم

اخر می شویم خوراک این لوولین ها

چیست اخر فلسفه این دنیا...............؟

  (    این شعرم هم از خودمه و تجربه دیدن و نشست و بر خواست با ادمهای مختلفه

در این روزگار هرجا بری

و با هر کسی رابطه ایی داشته باشی  اخرش ان حرفارو حس می کنی

حتی در عمق نفس هاشوون )

 
 
 |    نوشته شده توسط علی عبدی
 
 
   
 
  http://farshadebrahimi.blogspot.com/2006/08/blog-post_21.html#links

سلام از تمامه سروران خودم عاجزانه تقاضا میکنم در اسرع وقت سری به این ادرس بزنید و کمی بیشتر با رشادتهای امت همیشه در صحنه حاضر حزب ا.... اشنا شوید

تا ببینید که کیها پرچمدار اسلامی شده اند که با

کلام خدا شروع شد

با زجرهای محمد شروع شد

با ناله های علی اصالتش ثابت شد

و شاهده مظلومیتش گلوی حسین و پهلووی فاطمست

به قوله اخوان ثالث:

امد مرا به گوش غریوی که می کشید

نغاره با تغنی منحوس و دل خراش

ناقوس شوم مرده دلان است این کز لحد

سر بر کشیده اند به انگیزه معاش

 
 
 |    نوشته شده توسط علی عبدی
 
 
   
 
 

                                  خبر مرگ

گاه می اندیشم 

خبر مرگ مرا با تو چه کس میگوید ؟

ان زمان که خبر مرگ مرا از کسی میشنوی

روی تورا 

کاشکی میدیم

شانه بالا زدنت را

                          بی قید

و تکان دادن دستت که :

                           مهم نیست زیاد

و تکان دادن سر را : 

                          که عجب ...

عاقبت مرد ؟ ...    

افسوس

کاشکی میدیدم !

حمید مصدق

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی عبدی
 
 
   
 
                           هذیان یک مسلولکارو

همره باد از نشیب و فراز کوهساران 
 از سکوت شاخه های سرفراز بیشه زاران
 از خروش نغمه سوز و ناله ساز آبشاران
 از زمین ، از آسمان ، از ابر و مه ، از باد و باران
 از مزار بیکسی گمگشته در موج مزاران
 می خراشد قلب صاحب مرده ای را سوز سازی
 سازنه ، دردی ، فغانی ، ناله ای ،‌اشک نیازی
 مرغ حیران گشته ای در دامن شب می زند پر
 می زند پر بر در و دیوار ظلمت می زند سر 
 ناله می پیچد به دامان سکوت مرگ گستر
 این منم ! فرزند مسلول تو ... مادر، باز کن در
 باز کن در باز کن ... تا ببینمت یکبار دیگر
 چرخ گردون ز آسمان کوبیده اینسان بر زمینم
 آسمان قبر هزاران ناله ، کنده بر جبینم
 تا رغم گسترده پرده روی چشم نازنینم 
 خون شده از بسکه مالیدم به دیده آستینم
 کو به کو پیچیده دنبال تو فریاد حزینم
 اشک من در وادی آوارگان ،‌آواره گشته 
 درد جانسوز مرا بیچارگیها چاره گشته
 سینه ام از دست این تک سرفهها صد اره گشته
 بر سر شوریده جز مهر تو سودایی ندارم
 غیر آغوش تو دیگر در جهان جایی ندارم
باز کن ! مادر ، ببین از باده ی خون مستم آخر
 خشک شد ، یخ بست ، بر دامان حلقه دستم آخر
 آخر ای مادر زمانی من جوانی شاد بودم
 سر به سر دنیا اگر غم بود ، من فریاد بودم
 هر چه دلمی خواست در انجام آن آزاد بودم
 صید من بودند مهرویان و من صیاد بودم
بهر صد ها دختر شیرین صفت و فرهاد بودم
 درد سینه آتشم زد ، اشک تر شد پیکر من
 لاله گون شد سر به سر ، از خون سینه بستر من
 خک گور زندگی شد ،‌ در به در خکستر من
 پاره شد در چنگ سرفه پرده در پرده گلویم
 وه ! چه دانی سل چها کرده است با من ؟ من چه گویم
 هنفس با مرگم و دنیا مرا از یاد برده
ناله ای هستم کنون در چنگ یک فریاد مرده
 این زمان دیگر برای هر کسی مردی عجیبم
ز آستان دوستان مطرود و در هر جا غریبم
 غیر طعن و لعن مردم نیست ای مادرنصیبم
زیورم ، پشت خمیده ، گونه های گود ، زیبم
ناله ی محزون حبیبم ، لخته های خون طبیبم
کشته شد ، تاریک شد ، نابود شد ، روز جوانم
 ناله شد ،‌افسوس شد ، فریاد ماتم سوز جانم
 داستانها دارد از بیداد سل سوز نهانم
 خواهی از جویا شوی از این دل غمدیده ی من
بین چه سان خون می چکد از دامنش بر دیده ی من
 وه ! زبانم لال ، این خون دل افسرده حالم
گر که شر توست ، مادر ... بی گناهم ، کن حلالم
 آسمان ! ای آسمان ... مشکن چنین بال و پرم را
 بال و پر دیگر چرا ؟ ویران که کردی پیکرم را
 بسکه بر سنگ مزار عمر کوبیدی سرم را
 باری امشب فرصتی ده تا ببینم مادرم را
 سر به بالینش نهم ، گویم کلام آخرم را
 گویمش مادر 1 چه سنگین بود این باری که بردم
 خون چرا قی می کنم ، مادر ؟ مگر خون که خوردم
سرفه ها ، تک سرفه ها ! قلبم تبه شد ، مرد. مردم
بس کنین آخر ، خدارا ! جان من بر لب رسیده
 آفتاب عمر رفته ... روز رفته ، شب رسیده
 زیر آن سنگ سیه گسترده مادر ، رختخوابم
 سرفه ها محض خدا خاموش ، می خواهم بخوابم
عشقها ! ای خاطرات ...ای آرزوهای جوانی !
اشکها ! فریادها ای نغمه های زندگانی
سوزها ... افسانه ها ... ای ناله های آسمانی
 دستتان را میفشارم با دو دست استخوانی
 آخر ... امشب رهسپارم سوی خواب جاودانی
 هر چه کردم یا نکردم ، هر چه بودم در گذشته
 کرچه پود از تار دل ،‌تار دل از پودم گسسته
عذر می خواهم کنون و با تنی درهم شکسته
می خزم با سینه تا دامان یارم را بگیرم
 آرزو دارم که زیر پای دلدارم بمیرم
 تالیاس عقد خود پیچید به دور پیکر من
 تا نبیند بی کفن ،‌فرزند خود را ، مادر من
پرسه می زد سر گران بر دیدگان تار ،‌خوابش
تا سحر نالید و خون قی کرد ، توی رختخوابش
 تشنه لب فریاد زد ، شاید کسی گوید جوابش
 قایقی از استخوان ،‌خون دل شوریده آبش
ساحل مرگ سیه ، منزلگه عهد شبابش
بسترش دریای خونی ، خفته موج و ته نشسته
 دستهایش چون دو پاروی مج و در هم شکسته
 پیکر خونین او چون زورقی پارو شکسته
 می خورد پارو به آب و میرود قایق به ساحل
تا رساند لاشه ی مسلول بیکس را به منزل
 آخرین فریاد او از دامن دل می کشد پر
 این منم ، فرزند مسلول تو ، مادر ،‌باز کن در
 باز کن، ازپا فستادم ... آخ ... مادر
م... ا...د...ر

کارو

 
 
 |    نوشته شده توسط علی عبدی
 
 
   
 
  ای دیر به دست امده ور زود برفتی

اتش زدی اندر منو چون دود برفتی

چون ارزوی تنگدلان زود دیر رسیدی

چون دوستی سنگدلان زود برفتی

(انوری ابیوردی)

 
 
 |    نوشته شده توسط علی عبدی
 
 
   
 
 

روز محشر عاشقان را با قیامت کار نیست

کار عاشق جز تماشای وصال یار نیست

اگراز سر کوی تو سوی بهشتم می برند

پای ننهم اگر در انجا وعده دیدار نیست

           (خواجه عبدا... انصاری)

 
 
 |    نوشته شده توسط علی عبدی
 
 
   
 
 

                                          کفر نامه

خدايم آه خدايم صدايت ميزنم بشنو صدايم
از زبان کارو فريادت دهم٬ اگرهستی برس به دادم!


خداوندا! اگر روزی از عرشت به زير آيی
و لباس فقر بپوشی
و برای لقمه نانی غرورت را به پای نامردان بشکنی

 
زمين و آسمانت را کفر ميگويی٬ نميگويی؟


خداوندا اگر در روز گرماگير تابستانی
تن خسته خويش را بر سايه ديواری
به خاک بسپاری
اندکی آنطرف تر کاخ های مرمرين بينی


زمين و آسمانت را کفر می گويی٬ نمی گويی؟!


خداوندا اگر با مردم آميزی
شتابان در پی روزی
ز پيشانی عرق ريزی
شب آزرده و دل خسته
تهی دست و زبان بسته
بسوی خانه باز آيی

 
زمين و آسمانت را کفر می گويی٬ نمی گويی؟!

 خدايا ! خالقا ! بس کن جنايت را
بس کن تو ظلمت را


تو در قرآن جاويدت هزاران وعده دادی
تو خود گفتی که نا مردمان بهشت را نميبينند
ولی من با دو چشم خويشتن ديدم
که نا مردمان ز خون پاک مردانت هزاران کاخ ميسازند

خدايا ! خالقا ! بس کن جنايت را
بس کن تو ظلمت را


تو خود گفتی اگر اهرمن شهوت
بر انسان حکم فرمايد تو او را با صليب عصيانت
مصلوب خواهی کرد
ولی من با دو چشم خويشتن ديدم
پدر با نورسته خويش گرم ميگيرد
برادر شبانگاهان مستانه از آغوش خواهر کام ميگيرد
نگاه شهوت انگيز پسر دزدانه بر اندام مادر می لرزد
قدم ها در بستر فحشا می لغزد


خدايا ! خالقا ! بس کن جنايت را
بس کن تو ظلمت را


تو خود سلطان تبعيضی
تو خود فتنه انگيزی
اگر در روز خلقت مست نميکردی
يکی را همچون من بدبخت يکی را بی دليل آقا نميکردی
جهانی را اينچنين غوغا نميکردی

هرگز اين سازها شادم نميسازد
دگر آهم نميگيرد
دگر بنگ باده و ترياک آرام نميسازد
شب است و ماه ميرقصد
ستاره نقره می پاشد
من اما در سکوت خلوتت آهسته ميگريم
اگر حق است زدم زير خدايی....!!!

    ( اینم شعر کفر نامه اثر جاودان کارو)

 
 
 |    نوشته شده توسط علی عبدی
 
 
   
 
                                              سکوت پرهیاهو

شب است و هوا سرد است

سوز سرمای دی چنگ بر استخوان میزند

من و یک دوست در این اتاق جانگیر

با هر نفس محزون تر ز روزهامان تنها نشسته اییم

سکوت است حرف پر هیاهوی بین ما

می نالیم

از بگذشته ها

وز فرداها

می گویدم:برادر عمر ما را چه خواهد شد؟

گویمش:ای دوست دمی بیاسا

اندر این ظلمت وحشت ارا

گرچه نیست مارا یاری

گرچه نیست خبر از دیاری

اما هست بهر بی پناهان

  1. امیدواری

با سوز دل گویدم:اخر نیم از عمر طی نگشت

و پیک شادی نیامد

روز به صد پستی گذشت

و

دلداری نیامد

گویمش:امیدم اینها زجر دوران است

امیخته با خون این

مفلوک انسان است

میرسد روزی که ما بی پناهان

بنشسته بر زورق شادی هامان

گذر کنیم زین دریای همیشه مواج مصایب

و

برسیم به ابادگاه اسایش

لیک جان برادر ان روز دور نیست

هرچند ان لحظه فرا ز تزویر امروز نیست

روبه من می کند

خنده ها می کند

دل سوا ز تیرگی ها می کند

حال  ما به انتظار  ان روزیم

 اما خود غافلیم

ان روز همین ان است

که کنار همیم

شریک غم ها و شادی های همیم

(این شعر در یکی از شبهای سرد دی ماه گفته شده منظور از امیدم

امید پسر عممه اوونم مثه من دل خوشی از این روزگار نداره  به هرحال امیدوارم لیاقت وقتتوونو داشته باشه)

 
 
 |    نوشته شده توسط علی عبدی
 
 
   
 
                                          بگذشته شادی های یک تلخ

هیس.....

هیچ.......

هیچ نمی اید صدایی

بر تارک خسته و تارتار  شده این قلب تنهایم

و

  سکوت محض همه جا را گرفته است

و

در این وادی سر گشتگی های بی پایان

صامتی اکتوت به فریادی گوش خراش می ماند

و

پر از وهم است این سکوت

و اه از این من........

از منی که روزی

از ازدیاد ارزوها

همی کوه می خواستم جابه جا کردن

رستم دستان می خواستم از بر نبرد

و شوقم سر تا به پای سوختن سیمرغ بود

نه یک پر کوچکش

اما چنان در گرداب مصایب

دیوانه وار چرخیدم

که خود نیز نداستم

برده وهمستم

یا

در حین سماعستم

ان که دنیا می خواست

به لبخندی کوچک اما ژرف قناعت می کند

که این دم او هم دگر نیست

و بدینسان من چه تلخم امروز...................

این شعر ماله خودمه و یادم میاره که روزگار چقدر لحظه های عمرمو همراه با غفلت خودم   هدیه کرد به دست باد رونده ایام امیدوارام خوشتوون بیاد

 
 
 |    نوشته شده توسط علی عبدی
 
 
   
 
 

            الهی سینه ایی ده اتش افروز

                                                      در ان سینه دلی وان دل همه سوز

هر ان دل را که سوزی نیست دل نیست

                                                     دل افسرده غیر از اب و گل نیست

                                                                                                       وحشی بافقی 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی عبدی
 
 
   
 
                                                                          

                                                                        مرگ نازنین

امشب در اندک انسوتر خانه ایی

جشنی بر پاست

هلهله و غریو شادی بر جاست

می رقصند و میکوبند

پای به پای

و

دست در  گردن من

بالا و پایین می اید

پیاله و جام هایشان

شرخوشان می نوشند و مست  میکنند

وندر ان بی پروایی نیست را هست میکنند

اما نه اینها دلیلی است برای دلتنگی من

اخر من دوست میداشتم انجا بودن

روی بر قامت زیبای دلدار دوختن

من در ان مجلس بزم و طرب

یار گم کرده خود می جویم

لیلی ام را گم کرده ام و ره شیرین میجویم

اری.........

نگارم انجاست

روشنیه لحظه های تارم انجاست

امشب او می نوشد

جام می تکاند و دلبری ها میکند

برای انها که او را نه چون من

به شوق خودش می خواهند

برای انان که خلف من

ره بسوی بسترش می تابند

امشب ان سیه جامه نازنین

رعنا ییها

دلبری ها میکند

چشم ها را خیره ز طنازی ها میکند

و اما من..........

در پس این کلبه شوم شب های سیه فامی

که مرا به یاد

اوای لعین جغد بخت

پیش از بودنش می اندازد

ناله دارم

شکوه ها ز خود

فریاد ها بر خدا دارم

گر چه می پویم همیشه شادی دلبرم

لیک ارزوی مرگش در ان بزمست بر سرم

                                                                                                                             (این شعر  بر گرفته از یک لحظه تنها یه)

 
 
 |    نوشته شده توسط علی عبدی
 
 
   
 
                                                   حالا چرا...........؟

    امدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟              بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا؟

   نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب امدی         سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا؟ 

   عمر مارا مهلت امروزو فردای تو نیست         من که یکروز میهمان توام فردا چر؟ا

   نازنینا  ما  به ناز تو  جوانی  داده اییم            دگر اکنون با جوانان ناز کن باما چرا؟

وه که با  این  عمرهای  کوته  بی اعتبار           این همه غافل شدن ازچون منی شیدا چرا؟

اسمان چون جمع مشتاقان پریشان میکند           در شگفتم من زهم نمی پاشد این دنیا چرا؟

شهریارا بی حبیب خود  نمیکردی  سفر         راه عشق است این یکی بی مونس وتنها چرا؟   

                                                                                                          استاد شهریار    

 
 
 |    نوشته شده توسط علی عبدی
 

pctfx3.1

Desert Float Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates كارگاه طراحي وب مركز طراحي و توسعه سي دي هاي مولتي مديا

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: قالب هاي رايگان وبلاگ Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

pictofxt Farsi Blog Porteghal Domain Registration

میزبانی میزبان هاست دامین دامنه دومین